جمله ای زیبا از پوپر درباره گفتگو خواندم، گفتم برای شما بنویسمش:
رویکرد
صحیح در مباحثه اینطور است که بگویید شاید من اشتباه میکنم و شما برحق
باشید یابالعکس درهرحال ما هردو امیدواریم بعد از بحث مسائل را روشنتر
ببینیم و این فقط تازمانیست که بدانیم نزدیک شدن هردوی ما به حقیقت مهمتر
از روشن شدن کدامیک بر حق بودن است.
(پوپر)
نمی دانم مترجم با دقت ترجمه کرده است یا نه اما عبارات دقیق هستند: امیدواری ... روشن سازی ... نزدیک شدن ...
+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 10:3  توسط یک جوینده
|
به نظر شما یکی از هنرهای زندگی خوش بینی نیست؟ (لطفا با تخیل و هپروت و ... اشتباه نشه، خوش بینی هم تعریف خودش رو داره)
این داستان خیالی داره نمونهای از خلاقیت بدبینی ما را به تصویر میکشه. ما ذهنمون توانایی تصورات منفی و مثبت را تا حد زیادی داره، این به عهده ماست که از کدامش بیشتر استفاده کنیم:
مردی برای کنفرانسی که هر 5 سال یکبار در یکی از کشورهای اروپایی برگزار میشود و امسال در آلمان برگزار میشود، به آلمان آمده است. محل برگزاری این کنفرانس در یکی از روستاهای غربی آلمان است. مرد با برنامهریزی دقیقی راه میافتد. ولی در راه متوجه میشود که چراغ بنزینش روشن شده است. اینجا پنپ بنزینها با فاصلههای بسیار زیادی از هم قرار دارند پس به اولین جایگاهی که می رسد باید برای سوختگیری متوقف شود. وقتی با نگرانی خودش رو به نزدیکترین جایگاه میرسونه با صف بسیار طولانی ماشینها مواجه میشه. ولی چارهای جز انتظار نداره، چندین ساعت میگذرد تا نوبتش میشه امّا ناگهان برق جایگاه میره ولی بازهم چارهای ندارد جز اینکه منتظر بماند تا برق بیاید و پمپها به کار بیفتند. به نظر میرسه دیگه نمیتواند خودش رو به کنفرانس برسونه، برف سنگینی هم شروع به باریدن میکنه. هر ساعت مثل یک سال میگذرد، چون در یک منطقه روستایی از المان است، نمیتواند با زبان انگلیسی دقیقا از شرایط مطلع شود. در همین اثنا یادش میافتد که دقیقا بعد از این برنامه با خانومش در رستوران مرکزی شهر قرار گذاشته و این بار نباید این قرار رو بهم بزنه چون این ششمین بارش است که سر قرار با همسرش نمیرود. نمیداند که به همسرش اطلاع بده یا نه که ناگهان همسرش تماس میگیره و از اون میپرسه کجاست ولی اون نمیدونه چی بگه! در میان صحبت وقتی میگه که در پمپ بنرینی دور افتاده است ناگهان باطری موبایلش تمام میشه و نمیتواند توضیح بدهد که چرا هنوز اینجاست. دیگه مطمئنا نمی تواند خودش رو به اون کنفرانس کزایی برسونه! بعد از چندین ساعت وقتی برق میاد از بلندگوی جایگاه اعلام میکنند که بنزین جایگاه به اتمام رسیده است....... به نظر میرسه که مرد داره منفجر میشه ولی نمیتونه مشکلاتش رو با کسی در میان بگذارد.... وقتی موبایلش رو به برق داخل جایگاه وصل میکنه که شارژش کنه، پیامکی را از همسرش دریافت میکنه که از اون درخواست طلاق کرده اون در پیامکش نوشته است که «تو با کارت ازدواج کردی نه با من!» مرد ماشین را کنار جاده نگه میداره و در میان طوفان به سمت ناکجا آباد حرکت میکنه!!!!
البته در بخشهایی از این داستانک خیالی خطاهای نسبتا منطقی وجود داره!
+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 22:20  توسط یک جوینده
|
این را به مادرم (و پدرم) که بینهایت دوستشون دارم تقدیم میکنم (این حس نوشتن رو بعد ازدیدن کارتونِ
Mars-Needs-Moms پیدا کردم) (البته این نوشته به طور کلی درباره والدین است ولی چون احساس در مادران قویتر است بیشتر در مورد اونها صدق میکند.)
در بین انسانهای اطرافت بگرد و ببین میتوانی یک رابطه هم مانند رابطهای که مادرت نسبت به تو داره پیدا کنی؟ یکی رو میتونی مثل مادرت پیدا کنی، دقت کن که این رابطه حتی درباره رابطه تو نسبت به مادرت هم صادق نیست؛ رابطه مادر نسب به فرزند یک رابطه بیمانند میان انسانهاست. عشق مادر نسبت به فرزند پیش از اینکه فرزند هیچ محبتی به او بکند در قلبش موج میزند. شاید پیش از اینکه حتی کوچکترین حرکتی در بدن مادرش بکند. این حس در برخی مادران چنان نیرومند است که روانشناسان میگویند این مادر به فرزند نیاز دارد قبل از اینکه فرزند به مادرش نیاز داشته باشد.... نکته اساسی در همین اغاز رابطه است. اگر تو به مادرت محبت میکنی یک عمر زحمت اون رو پشت سر داری، اگر همسران به هم عشق می ورزند هر کدام در هنگام آغاز رابطهشان به هم نیاز داشتند و هر کدام در قبال دیگری کاری را انجام داده است. در مورد دوست، فامیل و... هم همین رو میتوانی ببینی!
حداقل یک جای دیگر در هستی هم، شبیه این رابطه تکرار میشه... یعنی رابطهای که دیگری به تو لطف میکند و به تو عشق میورزند قبل ازاینکه تو هیچ کاری برای او کرده باشی...
اگر دیدی فقط درباره مفاهیم انتزاعی خاصی که در کتابها مشخص شده است فکر
میکنی... و دیگر هیچ، فکر نکن که فیلسوفی(= دوستدار حکمت) فقط همین است. به نظر من وقتی
یکی در زندگیاش فکر کردن میشه یک مسئله جدی دیگه در مورد خیلی چیزهای
زندگیاش هم فکر میکند و نظریه صادر میکنه! و این دقیقا زیبایی این حالت
است.
+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 16:47  توسط یک جوینده
|
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند
+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 23:8  توسط یک جوینده
|
مسئله خیلی از ماها به نظر من امروز بی مسئلگی است. میگین یعنی چی؟...
در مصاحبهای دیدم که شیطان پرستی در جواب سوال خبرنگار گفت ما اونقدرها هم که فکر میکنید بد نیستیم. شیطان پرستی در کنار دیگر ادیان و اندیشه ها مانند عضویت در یک حزب در کنار احزاب دیگر جامعه است.
این به نظر من یعنی بی مسئله شدن. آدمها کنار هم زندگی کنند بدون اینکه خیلی مهم باشه که چرا از فلان اعتقادات پیروی میکنند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 16:52  توسط یک جوینده
|
وقتی کوچیکتر بودم از خودم میپرسیدم چرا برای چیزهای مختلف بزرگداشت داریم؟ مثلا تولد فلان امام و شهادت فلان امام خب اون موقع مدرسه میرفتم و به طور طبیعی مدرسه در این ایام برامون برنامه میگذاشت، خیلی نبودش را حس نمی کردم. اما الان که بزرگ شدم و مقداری درگیر زندگی، بعضی وقتها واقعا یادم میره که امروز روز فلان و فردا روز بهمان. قصه ماه رمضان و حج هم از جهاتی به این ماجرا شبیه است. وقتی در زندگی عادیمون تصمیماتی در مورد تغییر رویه زندگیمون میگیریم، توان اون تغییر را در خودمان نمیبینم چون حرف بقیه و اظهار نظرهاشون جلوی چشممون است، چون خودمون رو در جایگاه خاصی در اجتماع تعریف میکنیم که در اون جایگاه و با آداب و رسوم بعضا دست و پا گیر نمیتوانیم تغییراتی را بدهیم. حج فرصتی است برای ایجاد تغییرات اساسی، در حج فرصتی داریم که اگر میخواهیم بدون هیچ نشانهای از مقام و جایگاهمون بین مردم راه برویم بتوانیم این کار رو به راحتی بکنیم، اگر میخواهیم عبادتهای طولانی مدت را تجربه کنیم فرصتش رو داریم (دیگه لازم نیست برای دو ساعت دیگه کاری را آماده کرده باشیم و ...) مثل ماه رمضان. اگر میخواهیم لحظاتی را به آغاز و پایان زندگی خودمون فکر کنیم، فرصتش خیلی مهیاست. اگر میخواهیم کامل شسته بشیم، فرصتش هست. اگر بخواهیم جور دیگر بگردیم و ... اینجا خیلی مهیا است. شاید قبلا از خودمون میپرسیدیم اگر فلان کار را انجام ندهم بازهم میتونم ادامه بدم؟ حالا میتونین جوابش رو به راحتی پیدا کنین. اگر دارین میرین حج، امیدوارم دوباره زنده شوید.
اونهایی که دارین میرین سفر، تولدتون مبارک!
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 16:46  توسط یک جوینده
|
خیلی وقتها نمیتوانم نتیجه رو اول بگم! باید فضای ذهنت رو بیارم تو فضای ذهن خودم! (این یه تکه رو حتما بخون!)
تا حالا شده خودت رو در دو راهی های خیلی مهم زندگی حس کنی؟ تا حالا شده است احساس کنی خیلی وقت نداری و باید انتخابی رو انجام بدی؟ تا حالا شده نگران باشی که اگر این فرصت کوتاه در این دنیا برات همین فردا تمام شود دوست داری در چه حالتی این جا رو ترک کنی؟
باور کن، زندگی ما یک میلیارد سال (مثلا زندگی نوع انسان)، نیست، یا 2500 سال (تاریخ اندیشه غربی) نیست ما فقط به اندازه عمر خودمون وقت داریم. تمام عمر دنیا برای ما به اندازه عمر زندگی خودمون است. که اونم نمی دونیم چقدر باشه! بعضی چیزها هست که میترسی کنارشون بگذاری چون ممکنه دیگه نداشته باشی شون! (ر.ک : انتخاب مهم و عدم تکرار زندگی)
باور کن، فلسفه، اون رابطه ای نیست که دیگران (که اسمشون را متفکر، فیلسوف یا ... میگذاری) با هستی یا خودشون یا خدا یا هر چیز دیگر برقرار میکنند. فلسفه هر تعریفی هم که داشته باشه، مسئله توست، رابطه تو با چیزهای دیگر است. تا وقتی به این باور نرسی همش توی دغدغهدیگران داری سیر میکنی و هنوز نمی دونی سوال و دغدغه خودت چیه! یک عمر شاید از تو بگذرد هنوز یک بار هم به دغدغه های حقیقی خودت فکر نکنی! اگر به اندازه یک عمر (= سالهای زیاد) وقت بهت بدهند! شاید سوالات تو سوالات خیلی از ادمهایی که حرفشون تو دنیا پخش میشه نباشه!
نمی دونم چقدر حسم رو، حس انتخاب، حس کوتاهی فرصت، حس ترس از ازدست دادن و ... تونستم بهت منتقل کنم! اگر این حس رو داشتی ممنون میشم من رو هم با حست مشترک کنی!
فلسفه با یک درد آغاز میشه!(این هم ببین آغاز فلسفه)

فهرست مطالب را در اینجا ببین
+ نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 13:47  توسط یک جوینده
|
نوشته اند: روزى عالمی از جايى مى گذشت . كودكى را ديد كه پا در گل فرو كرده و ايستاده است . ابو حنيفه به آن كودك گفت : مراقب باش كه در گل فرود نيايى و نيفتى . كودك گفت : افتادن
من چندان مهم نيست ، كه اگر بيفتم ، فقط خوود را گلى و خاك آلود خواهم كرد
. اما تو خود را نگه دار كه اگر پاى تو بلغزد و بيفتى ، مسلمانان نيز
بلغزند و بيفتند و گناه همه بر تو است . عالم از زيركى آن كودك به شگفت آمد و بگريست .
+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 19:34  توسط یک جوینده
|
اخبار سلطه ظالمان تو را اندوهگین نکند، اخبار توطئه بدکاران تو را هراسان نکند، آنها هر چه کنند تنها میتوانند دنیای تو را بر آشوبند، اما احدی به دنیای پسین تو راه ندارد و خودت هستی که آن را می سازی! به یاری الهی! که اگر او را یاری کنی، او هم تو را یاری خواهد کرد به چندین برابر و قدمهایت را استوار میکند!
+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 19:27  توسط یک جوینده
|
بعضی ها با جانشون که ارزشمندترین چیزشون در این دنیاست با او معامله می کنند و بعضی با مالشون و بعضی ... بعضی هم نه تنها جانشون رو در بازار این دنیا میفروشند بلکه
جسم خاکیشان را هم که داشته دیگری در این دنیاست در معامله با خداوند وارد میکنند، شاید اگر میشد بر میگشتند و تمام نشانههای مادیای که در این عالم مانده بود رو جمع میکردند و میبردند مثل عکسهاشون و لباسهاشون و ... شاید اگر میشد خاطرهها رو هم از ذهنها جمع میکرد و میبرد!
هر چی غریبتر، قیمتیتر. چون،
غربتشون رو کسی میخره که بهترین مشتری توی این هستیای! اونها واقعا راه صد ساله رو یک شبه رفتند!
تقدیم به همه شهیدان گمنام و خانواده های عزیزشان، مخصوصا همسر و مادرشان!
ر.ک: فهرست مطالب اصلی
+ نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 20:1  توسط یک جوینده
|
اگر سرت رو بلند کنی و کمی دورتر رو ببینی، می بینی که هنوز تا سبز شدن چراغ زیاد مونده، زود رسیدنت فایده ای نداره، پس آرام حرکت کن که کسی رو یا خودت رو به کشتن ندی!
قصه زندگی ما هم همینه، باید آینده رو هم ببینیم! والا کارهایی می کنیم که هیچ فایده نداره!
ر.ک: فهرست مطالب اصلی
+ نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 15:55  توسط یک جوینده
|
اون لحظه ای که احساس کردی، ارام و قرارت رو یک اندیشه گرفته و داری
تلاش می کنی به آرامش برسی، اون لحظه آغاز فلسفه برای توست. از اون لحظه
دیگر حرفهات تکراری نیست. حتی حرفهای تکراری هم وقتی از این فیلتر می گذرند
دیگر برای تو تکراری نیستند، انگار تو اولین نفری هستی که اونها رو گفتی!
ادامه را ببین...
ر.ک: ص فهرست مطالب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت 0:53  توسط یک جوینده
|
مصرع آخر رو با علامت سوال بخوانید:
*میزی برای کار ... کاری برای تخت ... تختی برای خواب ... خوابی برای جان ... جانی برای مرگ ... مرگی برای یاد ... یادی برای سنگ ... این بود زندگی* (حسین پناهی) یکبار دیگر به زندگیت فکر کن! نکنه افتاده باشی توی یک دور باطل!
ر.ک: فهرست مطالب اصلی
+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 0:24  توسط یک جوینده
|